|
حسین علیزاده
|
اولی: هی ی ی با تو ام مرتیکه احمق هر دفعه که می بینمت با سرعت خودتو پرت می کنی پایین!
دومی : چته؟
اولی:_ می خواستم بگم با اینکارات خودتو به کشتن می دی
دومی: هه! احمق! دفعه های قبل هم همینو می خواستی بگی؟
اولی: بله
دومی: فکر نمی کنی یکم دیره برا گفتن این حرفا؟
اولی: چطور مگه؟
دومی: هیچی
اولی: نه، بگو!
دومی: احمق! یه نگاهی به خودت بنداز
اولی: مگه من چمه؟
دومی: یه احمقی
اولی: (با کمی مکث) می دونم
دومی: یعنی تو متوجه هیچی نشدی؟
اولی: چی مثلن؟
دومی: اینکه ما چند ساله داریم اینکارو تکرار می کنیم
اولی: می دونم، اما بیا این مسئله رو فراموش کنیم
دومی: اینم می دونی که تو اول خودت رو پرت کردی؟
اولی: آره و بعدش هرچی می خواستم بهت بگم تو این کارو نکن صدامو نمی شنیدی
دومی: خوبه، حالا میذاری به کارم برسم؟
اولی: باشه فقط مواظب خودت باش
دومی: ( در حال پریدن ) احمق!
........................................
پ.ن : فکر نمی کردم به این توضیح نیازی باشه اما ظاهرن بعضی از دوستان اشتباه متوجه شده اند، این کار "شعر" نیست. یک مینی مال است.
تا حالا کسی رو دیدی که از شدّت هیجان بالا و پایین بپره؟
مرگ یه چیز لعنتیه تو همین مایه ها
یهو انقدر ذوق می کنی که از خودت می پری بیرون
و بعدش هر کاری می کنی
دیگه نمی تونی کامل برگردی
و همش یه جاییت از جسمت می زنه بیرون.
هگل به اون چیزه می گفت "روح"
به خودش مربوطه.
ولی هر بار که یکی میمیره، من خندم می گیره
دیروز بود که به شاهرخ می گفتم
زندگی همین کثافتیه که هست اگه باهاش کنار بیای ادامه داره هنوز.
مثل اون دفعه آخری که من زیادی ذوق کردم و
کله ام رو از دست دادم
اگه باهاش کنار نمیومدم
دیگه نمی تونستم به زندگیم ادامه بدم !
و بعدش کلی با هم خندیدیم.
نمي توانم بميرم مگر براي ديگران. پس از اين مردن براي ديگران، براي خودم مي ميرم. مي بينم كه ديگران و فقط ديگران مي ميرند... در گذر از گورستان ها، چيزي جز ديگران نمي بينم.
(باختين)
اينطور كه عادت كرده ام به زندگي
بميرم باور نمي كنم.
از مفهوم تاريك ِ اتاق مي زنم بيرون
به حياط مي روم
و از معناهاي شناور
همين دوچرخه ي قديمي است گوشه ي حياط
(كه حالا ديگر گوزني شده براي خودش)
و جاي خالي اين درخت كه به هر حال شكوفه داده است !
برمي گردم؛
مفهوم زمان را عوض مي كنم تا
اتاق را بزرگ تر كنم.
نشسته ام و چترهاي قديمي
جواب هاي گشوده اي هستند در دعا.
اصفهان ، تيرماه يكي از همين سال ها :
گوش هاي يك فيل در عروج جسماني اش سنگيني مي كند
و چراغ قوه اي اگر بود اندكي از بار هستي كم مي كرد و نبود
و حالا در مرداد هاي پس از اين
خداحافظي هاي پس از مراسم تدفين و بوسيدن زندگي
چند سطر خالي به پي نوشت اضافه كرده است .
آيه هاي جديد با فونت هاي ريز
ذن و راز ِ نشستن روي كاناپه
و احداث خيابان هاي فرعي و پل هاي هوايي در مثنوي ،
من اما نمي توانم
با همين دو دست خودم را بغل كنم
و با دو پا، بيشتر نمي توان ادامه داد.
در ميانه هاي زندگي
يك در براي وارد شدن ، رفتن
و در ادامه
ماجراهاي پاركينسون آقاي ايكس ...
و من كه همچنان نشسته ام
تا از دوش ِ آب ِ گرم آيه هاي جديدي نازل شود
من به دنبال جواب هاي خودم باشم و چترها همينطور.
انداختن مقداري از زندگي بر دوش ِ مرگ
مقداري از مرگ بر دوش ِ ...
و حركت به سمت فانوس دريايي .
اينطور اينطور ها اما نمي شود
در مقياسي بزرگ تر
راز روشن نگه داشتن لامپ ها در زمين !